بزن باران درین بستر که همراهِ تو می بارممیانِ عقل و احساسم زلالِ اشک می کارمبزن باران به رگ برگِ صدای خیسِ احساسمبدونِ چتر می خواهم کنارت گام بردارمبرقصان با ترنّم اشک را در قابِ چشمانمکه دردی از غمِ دوری درونِ سینه ام دارمنمی خواهد ببیند عقل ، پابندِ کسی هستمدلم زورش نمی چربد نشسته پشتِ افکارمنمی د
برچسب:
نویسنده: پویان زارعیپور
تاريخ: چهارشنبه
28 تير
1396 ساعت: 0:40